تبليغاتX
غم من
غم من
هیچ گاه بی دلیل عاشق نشو روزی میسوزی و غم دیروز را میخوری 
قالب وبلاگ
                                    زائری بارانی ام آقا به دادم می رسی ؟
                                بی پناهم ، خسته ام ، تنها ، به دادم می رسی ؟
                                            گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگیم
                                       ضامن چشمان آهوها به دادم می رسی ؟
                                       من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام
                                       هشتمین دردانه زهرا به دادم می رسی؟

 

 

اللهم صل علي علي بن موسي الرضا المرتضي 

سلام بر هشتمين امام پاك!
سلام بر هشتمين جانشين پيامبر!

سلام بر آشناي غريب! سلام بر امامي، که توس، با آمدنش مدينه ايمان شد. و ما هر روز، در «مشهد» عاشقان، نگاهمان را به نگاهش پيوند مي زنيم.

 وسلام بر او  
آن گاه كه زاده شد...
آن گاه كه مظلومانه به شهادت رسيد..
و آن گاه كه در اوج عظمت و شكوه، گام بر صحنه رستاخيز گذارد

[ سوم بهمن 1390 ] [ 4:27 بعد از ظهر ] [ نازنین ] [ ]
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق

تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت

بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس

تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم

وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم

یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم

قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم


[ چهاردهم آذر 1390 ] [ 10:55 قبل از ظهر ] [ نازنین ] [ ]
 

 

راز خود را به قاصدک گفتم و

آن را به باد سپردم  ...

رازدار خوبی نبود

به تو نرسیده در آسمان پرپر شد

و همه حال مرا فهمیدند  ...

[ شانزدهم مهر 1390 ] [ 2:46 بعد از ظهر ] [ نازنین ] [ ]

و این آخرین نفس های من دیوانه است که می خوانی...

شاید زود است...زود است برای کناره گیری از شوق  زندگی...ازین علاقه...

می دانم زود است...

اما دیگر شوقی ندارم...

تو می خواهی مثل آدم های دیگر باشم...فقط یک دوست بی تفاوت...

باشد...قبول...همان می شوم...راست می گویی...اصلا از اول هم قرارمان همین بود...

من اشتباه کردم...اعتراف می کنم اشتباه کردم...گوشه ی دنج تنهایی هایم از هر کاخی راحت تر است...

کاخی که با گدایی بسازیش خرابه ای بیش نیست...

و من دیگر یاد گرفته ام کاخ عشق را با گدایی نسازم...

امروز آخرین روزیست که برایت می نویسم...

دیگر حرفی با تو ندارم جز حرف های روزمره و ساده...

برایت آرزو دارم که تنها آرزویت دیدن چهره ی غم باشد...

برای تو که تنها ستاره ی زندگیم بودی

[ ششم مهر 1390 ] [ 3:58 بعد از ظهر ] [ نازنین ] [ ]
گفت با من می ماند اما نگفت تا کی؟
گفت که دوستم دارد ، اما نگفت چقدر ؟
گفت که خیلی برایش عزیزم ، اما نگفت چرا؟
گفت که برای عشقم جان می دهد ، اما نگفت چگونه؟
گفت که برای همیشه عاشقم می ماند ، اما نگفته بود که معنای عشق چیست؟
او می گفت و من نیز تنها به چشمانش  نگاه میکردم ، شاید این سکوت بهترین راه بود.
می گفت که بعد از تو زندگی را نمیخواهم  و هیچگاه فراموشت نخواهم کرد.
مدتی گذشت احساس کردم فراموش شده ام و دیگر در قلبش جایی ندارم.
چند قطره اشک ، و چند روزی دلتنگی و گهگاهی دلی نا امید و خسته از زندگی سهم من از این جدایی بود. گفت من میروم زیرا عشقی در این زمانه نیست و اینها همه یک قصه و افسانه است اما نگفت که روزی روزگاری گفته بود با من می ماند و مرا خیلی دوست دارد.
گفت من میروم چون بین من و تو فاصله است که ما را هر لحظه از هم دور میکند ، اما نگفت که روزی به من گفته بود که برایش عزیزم و حتی برای عشقم جان می دهد.
هر چه گفته بود تنها یک ادعا بود ، یا شاید حرفهایی که از ته دل نبود.
 و این بود رسم عشق ، لعنت بر قلب ساده ام ، بی خیال سرنوشت.
این دل ساده ام با عشق نمی سازد ، بس که عشق با احساس دروغینش او را به بازی گرفته دیگر عشق را باور ندارد.
نمی گویم فراموشت میکنم ، کسی که سالها قلبم  به بازی گرفت و رفت را هیچگاه فراموش نمیکنم .
هیچگاه کسی که قلب بی طاقت و عاشقم را شکست و لحظه های زندگی ام را پر از غم و غصه کرد را  فراموش نمیکنم.
خوبی های تو همه را از یاد می برم و مطمئن باش این دلی که آن را شکستی و رفتی هیچگاه نامهربانی هایت را فراموش نخواهد کرد.
[ بیست و دوم شهریور 1390 ] [ 10:25 بعد از ظهر ] [ نازنین ] [ ]
 
 
غصه که تلخ است خریدن چرا؟

                                  اشک چو شور است ، چشیدن چرا؟

گاه در این ره نفسی تازه کن

                           عمر چو فانیست ، دویدن چرا؟؟؟؟؟



ا ه ه ه ه ه


مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ،


 


خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آیا


 


گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..!




افسوس....


 


براستی ...... ما چه ساده به هم پیوند زده بودیم ثانیه هامان را ...... به سادگی ...... من ناباورانه به باور بودنت رسیده بودم ...... تو باور لحظه های من شده بودی ...... اما افسوس ...... افسوس





رسم زندگی


میدونی رسم زندگی چیه؟


من چشم میزارم تو میری یکی دیگرو پیدا می کنی.........

[ نوزدهم شهریور 1390 ] [ 3:57 بعد از ظهر ] [ نازنین ] [ ]
این روزها حال دلم خوب است....
خــدا دارد خدایی میکند
تـــــو هم هستی، کمی دور اما هستی، همین خوب است
و من دست به کارهای عجیب میزنم و منتظرم ببینم خدا برایم چه رقم میزند!
دوستش دارم زیاد
میدانم دوستم دارد زیاد
برای همین منتظرم ببینم چه میکند آخر این قصه را....
برای همین است که وقتی مناجات شعبانیه می خوانم دلم قرص تر می شود
بلند می خوانم انقدر که شیطان بشنود و دور شود..... خیلی دور
و خدا بماند نزدیک، نزدیک تا همیشه!

            

خدابا!
معبودم...محبوبم... یگانه ام ...راهی نمیبینم. آینده پنهان است اما مهم نیست همین کافی است که تو همه چیز را می بینی و من تو را ...
چشم دیدن خویش را از ما نگیر...

(از داداش محمد بابت آهنگ وبلاگم تشکر میکنم .)

[ بیست و چهارم مرداد 1390 ] [ 3:42 بعد از ظهر ] [ نازنین ] [ ]
راز آرامش درون در زمان حال زندگی کردن است، گذشته و آینده را در چرخه ذهنی ابدیت رها کن.

راز آرامش درون در دل نبستن و مانند یک مسافر زندگی کردن است، این را بدان که در حقیقت هیچ چیز و هیچ کس به تو تعلق ندارد

راز آرامش درون در درک این مطلب است که تو نمی توانی دنیا را تغییر دهی، اما می توانی خودت را تغییر دهی

راز آرامش درون در بی آزار بودن و کینه کسی را به دل نگرفتن است، هرگز کسی را مرنجان و آنان که تو را رنجانیده اند ببخش، نه بخاطر اینکه آنان مستحق بخشایش هستند بلکه بخاطر آنکه تو مستحق آرامشی

 

 منم دانشگاه مجاز شدم

[ شانزدهم مرداد 1390 ] [ 3:18 بعد از ظهر ] [ نازنین ] [ ]

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره...

به کسی توجه نمی کنه ...

از کسی خجالت نمی کشه...

می باره ومی باره و...

اینقدر می باره تا آبی شه...

آفتابی شه...ً!!!

کاش...

کاش می شد مثل آسمون بود...

کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی...

بعدشم انگار نه انگار که بارشی بوده ***

 

[ پانزدهم مرداد 1390 ] [ 3:43 بعد از ظهر ] [ نازنین ] [ ]
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

دلم گرفته از آدماي دورو برمون .پسرا به دخترا خيانت ميكنن وبالعكس دخترا به پسرا خيانت ميكنن عجب دنيايي شده دل شكستنم شده جزكارهاي روزمرمون .خدارو شكر ميكنم كه هنوز به عشقم پاي بندم . كاشكي پيشم بودي ولي هنوزم دوست دارم عشقم هنوزم شعر فرامز اصلاني رو به عشق تو و اون روزايي كه باهم نبودیم با همون گيتار میزنم .هنوزم آكوردامو اشتباه ميزنم .

ايمانم يادته  اون روز 3 آبانو ميگم همون روزي كه براي بار اول تورو ديدم .همون روزيي كه آمده بوديم تو خونه جديدمون . آخ هيچ وقت اون نگاهتو يادم نميره همون نگاه غريب .تو رفتی وتنهایی شد تمام لحظه هام کاشکی میفهمیدی من .......

ولي هنوز دوست دارم

[ یازدهم مرداد 1390 ] [ 9:19 بعد از ظهر ] [ نازنین ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

آيا هيچ با خود فکر کرده ای که وقتی به چشمانم نگاه می کنی چه در وجود من می گذرد؟
دگر راهی نجستم و از آن شهر برای مدتی رفتم تا بگذرد که شايد از يادم بری اما حالا می بينم نميشه.
حال پی به راستی شعر معين ميبرم
سفر کردم که از يادم بری ديدم نميشه
آخه عشق يه عاشق با نديدن کم نميشه
لینک دوستان
موضوعات وب
امکانات وب